چشمانت...

 من ميتونم چشماتو بخونم!..
دوست دارم که توي سر تو الآن همون چيزي باشه که تو سر منم هست
دوست دارم که فکر من و تو عينا يکي باشه
خوب، براي اينکه تو بتوني بفهمي فکر منو بايد يه جوري بهت انتقالش بدم ديگه
فقط با کلمه ميشه انتقالش داد
فکرمو بايد با چند تا کلمه تصويرش کنم
کلمه کم ميارم
درست عين وقتي که ميخواي يه تصوير رنگي را سياه سفيد چاپ کني
نصف مفهوم از دست ميره
فکرمو که با کلمه تصوير کردم ميگم
تو ميشنويش
حواست پرته، داري پيش خودت فک ميکني که اين داره به چي فک ميکنه؟ براي همين حرفاي منو يکي در ميون ميشنوي
کلمه هايي را که شنيدي جمع ميکني
سعي ميکني اون تصوير اوليه را ازش بسازي
انگاري مثلا بخواي با چهار تا خط راست يه دايره بسازي، خوب معلومه که ميشه مربع در بهترين حالت، هيچوقت دايره نميشه
براي همينه که تو نميتوني هيچوقت بفهمي که من به چي فکر مي کنم
براي همينه که هيچوقت من و تو نميتونيم به يه چيز مشترک فکر کنيم
ولي ميدوني؟
من ميتونم چشماتو بخونم
بازم ميدوني؟
که تو هر فکري که کني توي چشمات منعکس ميشه
حالا ديدي؟
من فکرتو همونجوري که هست ديدم

کنده ام ...

كنده‌ام
خوابيده‌ام استوار در تنگنا. از چهارگوش مستطيلي‌اش آسمان ابري است، گرفته و برف مي‌ريزد و درون حفره چشمانم جمع مي‌شود و آب، پلك نمي‌زنم. مي‌ريزد، مي‌ريزد و سرد تمام تنم. بوي سردي مي‌پيچد و صداي سرما . خون يخ مي‌زند و خط مي‌كشد كف دستم، صاف و محكم. سفيد پوشيده‌ام در انتظار.
...
مي‌نشينم روي خاكِ نمدارِ برف گرفته. تا مي‌خورم، پنجه در خاك مي‌زنم، در انتهاي چهارگوش گره مي‌خورم در خويش، سفيد پوشيده‌ام. مشت مي‌زنم و مي‌پاشم.
...
برف مي‌آيد و خاك. درون حفره چشمانم ذوب مي‌شود و مي‌پوشاند قهوه‌اي، سرد و تيره. پلك نمي‌زنم. سفيد پوشيده‌ام. دهانم پر است و حنجره‌ام پرتر.
آسمان قهوه‌اي است قهوه‌اي. خوابيده‌ام استوار

 

تولدت مبارک!

ميگن امروز تولد تو ِ
تويي که هميشه هستي !
هستي ِ من تولدت مبارک :
يعني اينجا يه ساله شد ؟
جدي يه ساله من دارم آنلاين چرت ُ پرت ميگم ؟!!


به من گفت بيا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمير
آمدم
ماندم
خنديدم
مردم...

شکستم...

 

"شايد روزي از راه برسد كه ديگر نتوانم اين زخم هاي كهنه و نو را تحمل كنم. شايد روزي از راه برسد كه تمام اين دلتنگي ها و دلشوره ها و دردها و وسوسه ها را جايي در خاك نيستي دفن كنم و بعد تف بیندازم بر تمام قامت راست كردن هايم تا آن روز ... نمي دانم ... شايد زمان چنين روزي را همراه خود بياورد....آن روز را..."


چقدر گاهي خودم رو نزديك حس مي‌كنم به اين "آن روز". سعي مي‌كردم فراموش كنم اما اون روز واقعا همه‌چيز فروريخت. فعلا كه نيروي بازسازي در كار نيست ! گيريم كه در كار هم باشه. حالاحالاها باید آجرپاره پس بزنم تا خودم رو از زير آوار بكشم بيرون. فعلا باید عين آدم‌هاي بدبخت محتضر روبه‌قبله بشينم به انتظار روزي كه تسليم ميشم. روزي كه مي‌ميرم. بايد بشينم و گذر روزهايي رو بشمرم كه با ترس شروعشون مي‌كنم و با ترس ادامه‌شون ميدم و با ترس مي‌گذارمشون كنار
دیگه نمیتونم دوباره تجربش کنم ای کاش دست خودم بود میتونستم یکاریش بکنم،ای کاش چند روز دیرتر میفهمیدم و در غفلت لذت میبردم،


باورم نمیشه چطور چنين چيزي ممكن است ؟ چطور ممكن است همه چيز در عين استواري تمام و کمال اين چنين از هم گسسته و شكننده و نابود به نظر بيايد ؟
Why try to stay sober
When I'm dying here
?!