چشمانت...

من ميتونم چشماتو بخونم!..
دوست دارم که توي سر تو الآن همون چيزي باشه که تو سر منم هست
دوست دارم که فکر من و تو عينا يکي باشه
خوب، براي اينکه تو بتوني بفهمي فکر منو بايد يه جوري بهت انتقالش بدم ديگه
فقط با کلمه ميشه انتقالش داد
فکرمو بايد با چند تا کلمه تصويرش کنم
کلمه کم ميارم
درست عين وقتي که ميخواي يه تصوير رنگي را سياه سفيد چاپ کني
نصف مفهوم از دست ميره
فکرمو که با کلمه تصوير کردم ميگم
تو ميشنويش
حواست پرته، داري پيش خودت فک ميکني که اين داره به چي فک ميکنه؟ براي همين حرفاي منو يکي در ميون ميشنوي
کلمه هايي را که شنيدي جمع ميکني
سعي ميکني اون تصوير اوليه را ازش بسازي
انگاري مثلا بخواي با چهار تا خط راست يه دايره بسازي، خوب معلومه که ميشه مربع در بهترين حالت، هيچوقت دايره نميشه
براي همينه که تو نميتوني هيچوقت بفهمي که من به چي فکر مي کنم
براي همينه که هيچوقت من و تو نميتونيم به يه چيز مشترک فکر کنيم
ولي ميدوني؟
من ميتونم چشماتو بخونم
بازم ميدوني؟
که تو هر فکري که کني توي چشمات منعکس ميشه
حالا ديدي؟
من فکرتو همونجوري که هست ديدم


گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. هیچکس آخر نفهمید ناخوشی من چیست. همه گول خوردند.