هنوز هستم....
كتاب را مي بندم . بلند مي شوم پرده ها را كامل مي كشم كنار .
نور مي پاشد توي اتاق . چشمهايم مي سوزند . خورشيد هنوز بيرون نيامده . ژاكت مي پوشم . مي روم پشت بام .
تكيه مي دهم به دیوار ، مي نشينم رو به خورشيد . چند وقت بود طلوع تماشا نكرده بودم ؟!( البته به مدد ساختمونا اونجوری که میخوام نیست)، سرخ كه مي خواهد بشود خورشيد ، انگار داغت مي زنند . سرخي كه از رخش مي پرد جاي زخم شروع مي كند به سوختن . تمام شد .
مي روم پايين . كسي هنوز بيدار نشده . بايد بجنبم . يك ليوان آب مي گذارم روي اجاق . سه سوت جوش مي آيد . چاي كيسه اي را مي اندازم توي ليوان . دو تا حبه قند بر مي دارم
. مي روم توي حياط . مي لرزم . مي نشينم روي صندوق عقب ماشين . دسته ي ليوان چاي كشيده مي شود ، كف دستهايم . آهسته مي گويم : اوف ! باقي چاي را مي ريزم توي باغچه .
دست راستم گزگز مي كند . دست مي گذارم روي رگ سبزي كه مسيرش از آرنج تا كف دست مشخص است . مي گويند رگهاي پيرند كه سبزرنگند . نبضم را حس مي كنم . پير يا جوان ، هنوز هستم
گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. هیچکس آخر نفهمید ناخوشی من چیست. همه گول خوردند.