هنوز هستم....

صبح شد به همين زودي ؟! چراغ خواب را خاموش مي كنم .
 كتاب را مي بندم . بلند مي شوم پرده ها را كامل مي كشم كنار .
نور مي پاشد توي اتاق . چشمهايم مي سوزند . خورشيد هنوز بيرون نيامده . ژاكت مي پوشم . مي روم پشت بام .
 تكيه مي دهم به دیوار ، مي نشينم رو به خورشيد . چند وقت بود طلوع تماشا نكرده بودم ؟!( البته به مدد ساختمونا اونجوری که میخوام نیست)، سرخ كه مي خواهد بشود خورشيد ، انگار داغت مي زنند . سرخي كه از رخش مي پرد جاي زخم شروع مي كند به سوختن . تمام شد .
 مي روم پايين . كسي هنوز بيدار نشده . بايد بجنبم . يك ليوان آب مي گذارم روي اجاق . سه سوت جوش مي آيد . چاي كيسه اي را مي اندازم توي ليوان .  دو تا حبه قند بر مي دارم  
. مي روم توي حياط . مي لرزم . مي نشينم روي صندوق عقب ماشين . دسته ي ليوان چاي كشيده مي شود ، كف دستهايم . آهسته مي گويم : اوف ! باقي چاي را مي ريزم توي باغچه .
دست راستم گزگز مي كند . دست مي گذارم روي رگ سبزي كه مسيرش از آرنج تا كف دست مشخص است . مي گويند رگهاي پيرند كه سبزرنگند . نبضم را حس مي كنم . پير يا جوان ، هنوز هستم

کجایی....

 من فقط بلدم بنويسم ... بخوانم ... گوش بدهم ... نگاه كنم و صدايم در نيايد


... و لحظه اي چقدر كوچك مي شويم
كه كسي ته دره داد مي كشد
و از خواب مي پري و كاري از دستت بر نمي آيد ...
-------------------------------------------------------

كجاي اين حجم غربت گم شده‌اي كه نيستي
كجاي من مانده‌اي كه ازدرون برون مي‌ريزي و رشته رشته مي‌كشاني‌ام
كجاي هياهوي اين آسمان ابري خوش نشسته‌اي كه بي‌تاب باران نمي‌شوي
كجاي اين خيابان‌هاي ازدحام قدم مي‌زني
كه چشمهاي خالي، مانده‌اند روي انتظار در
كجاي اين سبزينه‌ها خشكيده‌اي كه مي‌تكند شكوفه‌ها مدام و تو خاموش
چون گرماي برف ميان انگشتان سرد زمستان نيست مي‌شوي
و رستن خشك مي‌ماند
مدادهاي رنگين نقاشي‌هاي كودكانه‌ام شكسته‌اند، بزرگ شده‌ام!
صدا در من تكرار مي‌شود و دستهايم سبز
نفس‌هاي مكررم
تنگ مي‌گذرد
زنگ مي‌زند ناقوس و مي‌گذرد تا سنگيني يك سنگ
سفيد
سياه
و تو گم مي‌ماني
سياه

من...


آن قدر دست به دامنت شدم كه نفهميدم هميشه لخت مي گردي !
 من سنگينم ... و خسته  ... حالا فقط به فكر اينم كه خودم را سر به راه كنم .
 

چاقو از دسته نمي برد
اما
آن قدر دست روي دست گذاشتيد كه من
بريدم ديگر !
بريدم ...
بر ... ي ... دم ...
بر ...
ب ...

تنهایی درد نیست مرگ است...

مگر شک داری؟منتظر شنیدنم...


آسمان آبي آبيست، مگر شک داري ؟
بگذار دنيا مرا ناديده بگيرد ، بگذار زندگي کمر به قتلم ببندد ،
بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمني کند، آرزوهايم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پايم را زنجير کند ...
ولي باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنيا خواهم گرفت .
مي گويند :" خواستن توانستن است" ...
مي گويند:" تنها کسي نمي تواند که نا اميد است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر مي شود کسي نخواهد زندگي کند ؟
نخواهد برخيزد و بايستد؟
همه اين نتوانستن هاي قدرتمند نااميدي درپي دارد ولي من نا اميد نيستم،
باز هم مي گويم: "من از سلاله ي درختانم ،تنفس هواي مانده ملولم مي کند ...پرنده اي که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ي درختانم و درختان ايستاده مي ميرند، من به ميدان زندگي پشت نمي کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگي خواهم گرفت ، من مي خواهم معجزه کنم ، مگر نه اينکه خداوند معجزه را به دستان برگزيدگانش جاري ميسازد ؟و مگر نه اينکه او مرا برگزيده براي اين امتحان خطير ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من مي خواهم معجزه کنم ...
حتي اگر روزي زندگي با تلخي هايش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببيند ... پاهايم را تا زانو قطع ميکنم، تا باز هم ايستاده باشم .
...معجزه يعني من ، يعني تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهيم کرد، شک نکن !
آسمان آبي آبيست، مگر شک داري ؟
زندگي سهم کمي نيست ، مگر شک داري ؟
در رگ زنده ي اين هستي خواب آلوده
باور معجزه جاريست ، مگر شک داري ؟

خستم

هي فلاني ...

آدم گاهی یه کارایی میکنه که تا آخر عمر بایاد تاوانشو پس بده
هر وقتم که میخوای بهش فکر کنی نمیتونی مثل سرطان ازش فراری
مثل جن وبسم الله آخه  سخت آزارت میده میخوردت
تحلیل میری بی جون میشی
آروم میشی.ديگه جفتک نمي اندازی
بعضي وقتا خاطره ها بد جوري آدمو اذيت مي کنه.کاش دل آدم از ياد آوري اونها نمي گرفت
وقتي يک چيزي که در واقع متعلق به گذشته است در زندگي امروز تو باقي مي ماند
 درست مثل مرده اي که نگذاري به خاکش بسپارند متعفن خواهد شد ....
به خاک اعتماد کن و به فراموشي
ولی شاید فراموشی بهترین و آخرین راه نباشه اخه من ازش بدم میاد
گاهی اسم خودمم فراموش میکنم
چرا اينقدر دارم چرت و پرت مي گم؟نمي دونم
خستم خیلی خسته ،شدیدا به یه مرخصی نیاز دارم یه مرخصی طولانی
ولی هرچی باشه این نیز بگذرد ...

مطمئن باش و برو
ضربه‌ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگي‌ام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم.

اشک

 

...


از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را
از اوراق سپید آموختم.
آیا سکوت
روشن ترین ،واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ
خونسرد ترین واژه ها نیست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم.
شبی ،شاید امشب، زیر نور یک واژه خواهم نشست
 نام خونسرد معشوقم را
بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفت .
  و هم زمان
پایین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت :
پایان

 


عشق عشق مي افريند
عشق عشق مي افريند
عشق زندگي مي بخشد
زندگي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي افريند
دلشوره جرات مي بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد مي بخشد
اميد زندگي مي بخشد
زندگي عشق مي افريند
عشق عشق مي افريند
پ.ن:گويا يه loop بينهايت

شاملو

به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند

تا چند ورق خواهد خورد؟

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد

متبرک باد نام تو

کلام از نگاه تو شکل می بندد

و نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی؟به تو دست می سایم و جهان را در می یابم

به تو می اندیشم و زمان را لمس می کنم

می وزم

می بارم

می تابم

ازتو عبور می کنم

چنان که تندری از شب

می درخشم و فرو می ریزم...

                                 احمد شاملو

 

حالا

اشک هایم شبیه تو شده اند

گریه که می کنم

نمی آیند...

--------------------------

چه فرق می کند

من عاشق تو باشم

یا تو عاشق من؟

چه فرق می کند

رنگین کمان

از کدام سمت آغاز شود؟...

 

waiting...

I've heard your voice, I've felt your touch
But only in dreams have I felt this much
I've not seen your face, I don't know your name
But here in my heart, you have a place
I'm not for sure, but I believe
You're out there waiting for me

 

انسان


پرنده ... به اشتباه آمده اي ، بر بام من منشين ...
اگرچه نام تو عشق باشد !
دور شو پرنده‌ي بي آبرو !
به نام من ، جز دشنه اي راست در قلب زمين يادگار نمانده است !
و تقدير من جز به نام انسان ، آلوده‌ي هيچ گناهي نيست ...
 

...

مدت‌هاست مرز خاطرات و واقعيات و خيالات و اوهام در هم ريخته. هيچ بعيد نيست چيزى كه به اسم خاطره براي كسي تعريف مى‌كنم يا با خودم مرورش مى‌كنم خوابي باشد كه يك روز عصر يا يك نيمه‌شب ديده‌ام يا صبح يك روز تعطيل. از آن خيالات كه از شدت واقعى‌‌نبودن، واقعى به نظر مى‌‌رسند كه مدت‌هاست زندگى‌ام عجيب‌تر و كم‌رنگ‌تر از آن شده كه بتوانم باورش كنم.

یک شب من(در سه قسمت)

۱)
واژه هايم يخ زده اند ،هزار کلمه در ذهنم غوطه ور است ، هزار حرف براي گفتن دارم .. اما حالم از همه شان بهم ميخورد .
پنجره اتاقم باز است .. عجب نسيمي مي آيد .. عجيب اما که خنکم نمي‌کند .. سراسر لحظه هايي که مي‌گذرد جز همين نسيمي که مي‌وزد همه و همه بيهوده است ..
حرفم نمي آيد .. مثل بيشتر وقتهايي که دلگيرم و غمگين , قفلي بر لبانم زده شده .. شايد بيشتر از آنکه بخواهم حرفي بزنم تشنه ي شنيدن باشم .. .... کاش ميشد از بين دقايق, لحظه هاي بدش را مچاله کرد , هميشه وقتي به اين نقطه ميرسم دلم مي‌خواهد بالا بياورم چون براي خلاصي از اين چرنديات فقط همين راهش است
خلاء عاطفي شديد امروز عود كرده است
مگر چه چيز من از ققنوس كمتر است كه نتوانم در آتش عشق بسوزم؟

۲)
نمي دونم چرا امشب اينقدر از همه چي گلايه دارم .
لحظه ها دير ميگذرند ، مخصوصا شبها
يك وقت هايي آدم چقدر احساس بيچارگي و ناتواني ميكند.مي ماند كه چه كار ميتواند بكند. اصلا كاري هست كه بتواند انجام دهد
گفته بودم تجربه هاي ناخوشايند اين روزها تمامي ندارند برايم
 و هيچ چيز ، هيچ چيز ، هيچ چيز توي زندگي ، سخت تر از اوج و سقوط هاي متوالي نيست . ميشي مث يه كش . اگه پشت سر هم ، با شدت ، منقبض و منبسط بشي ، هي بكشنت و باز ولت كنن برگردي به حالت اول ، بعد از يه مدت از كار ميفتي . ديگه جمع نميشي . ديگه هرچي سعي كني نميتوني تكه پاره هات رو جمع كني و عين اول بذاريشون پي هم . همونطور منبسط  باقي مي موني

۳)
،گفته بودم که سرنوشت از من پر زور تره و انگار این سرنوشت نکبتی با ما سر ناسازگاری داره
امشب یه کاره احمقانه کوچیک انجام دادم که عواقبش برام وسعت جهانی داشت،بلاخره ما هم جهانی شدیم در گند زدن
الان افکارم مثل غذای ناجور تو معده خودشونو به درو دیوار میزنن که از یه جایی بیان بیرون
.ولی انقدر مسکوت گذاشتمش که راه دررو نداره داره میترکه
انقدر برای خودم پریشونی فکری درست کردم که ...
انگار دارم واسه پر کردن چاله،یه چاله دیگه میکنم.حماقت پشت حماقت فکر کنم آخرین چاله گورم باشه
ولی دست آخر میگم هرچی که قرار باشه اتفاق بیفته میفته،من تمان زورمو میزنم که دینی به خودم نداشته باشم
باید نشست و دید چی میشه
امید تنها چیزی است که میماند...


گنجشكها باز توي حياط جيغ و ويغ راه انداختند . صبح شد به همين زودي ؟


آه که هر کس در هر گوشه و کناري مي کوشد تا به گونه اي ، گرماي
 دلپذيرآن را در قلب خود حس کند. مگر خود تو بارها با چشماني پر از
 اشک به آسمان چشم ندوخته اي و آهي از دل نکشيده اي؟؟ به راستي چند
 بار از سر کوچه يا خياباني گذر کرده اي و نگاهي آغشته به درد به آن
 انداخته اي؟؟ چند بار در نيمه هاي شب دست به سوي ستارگان گشوده اي
 تا سوار بر بال روياهايت ، لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس
 کني؟؟؟ عاشقي دردي است که بي آن ، نه من ، نه تو و نه هيچ انساني را
 که قلبي در سينه داشته باشد  ياراي گذر دوران زندگاني نيست. دردي است که زيبايي اش را
 چه آسان مي توان در نگاه عاشق ديد و نواي اميد بخشش را در تپش قلب او
شنيد.. عاشقي زيباست.همچون لحظه ي ديدار
،عاشقي زيباست..... و عاشقي بس زيباست


يکي از نماد هاي مقدس مسيحيت ، تصوير پليکان است. پليکان هرگاه هيچ غذايي براي خوردن نيابد، منقار خود رادر گوشتش فرو مي برد تا بچه هايش را غذا دهد. ما اغلب قادر نيستيم برکتي را که دريافت کرده ايم ، درک کنيم . داستاني درباره پليکان وجود دارد که در يک زمستان سخت ، گوشت خودش را در اختيار فرزندانش گذاشت و خود را قرباني کرد. وقتي سرانجام از ضعف در گذشت ،يکي از جوجه ها به ديگري گفت: بالاخره راحت شديم از خوردن غذاي تکراري خسته شدم...(به نظر من واقعا جای تامل داره)

 


خودم توي آينه ميبينم ولي اون به چشمم يه آدمه غريبست .
با خودم ميگم اين آدم چه وابستگي با من داره ؟
ولي اين صورت ميشناسم .اونو خيلي ديدم


اين من هستم که سرنوشت خودم درست کردم
حالا ديگه نميتونم از دستش فرار کنم
نميتونم از خودم فرار کنم
چه ميشه کرد سرنوشت پر زور تر از من...

تراوشات ذهنی یه قلقلی...


چه خوب بود اگر میشود همه چیز رو نوشت.
اگر میتوونستم افکار خودم  به دیگران بفهمونم ،میتونستم بگم.
نه،یکسری احساسات هست،یه چیزایی هست که نه ،میشه به دیگران فهموند،نه میشه گفت
آدم مسخره میکنن،هر کسی مطابق افکار خودش دیگری قضاوت میکنه.
زبان آدمیزاد مثل خودش ناقص و ناتوان.