شايد يك جور مرض باشه هوم ؟! هست ميگي ؟! كه سر غروب دلت بيخودي شور
بيفته براي هيچي و اونقدر خفن كه حالت تهوع بگيري ! بعد فكر كني شايد اگه بخوابي خوب شي !
با خودت ميگي شايد واسه كم خوابي اين چند روزه كه زده به سرت همچين شدي !
بعد بري دراز بكشي . ببيني خوابت نمي بره .
 مي ري انگشت ميكني تو حلقت بلكه شور صاب مرده ي دلت بياد بالا . نمياد .
 فقط هي عق ميزني و بدتر از قبل. فكر مي كني به اسم قرص هاي خواب آوري كه چند شب پيش صحبتش بود .
چي چي بود ؟ ديازپامش فقط يادت مياد. ميري سراغ قرص ها . همه جور قرصي هست جز ديازپام.
 اي تو اين شانس. يعني هيچكس تو اين خونه يكبار هم بيخواب نشده ؟! آنتي هيستامين انگار خواب آور بود !
سه تا ميندازي بالا. كرتن داره ! پياده ت ميكنه. دوباره ميري انگشت ميكني تو حلقت. عق . عق . عق . چشمات هي اشك مياد.
 يكي از قرص ها از راه گلوت مياد بالا و ميفته تو سينك دستشويي. فايده نداره. برميگردي تو اتاق .
 ولو ميشي رو تخت. سطل رو ميذاري كنار تخت. خيره ميشي به نوسان آروم پرده ها توي بادي كه از پنجره مياد تو.
 مي چپي زير پتو و مي لرزي. دلشوره. دلشوره. دلشوره.
انگار يكي داره با ملاقه دلت رو هم ميزنه. واسه چي ؟!
انگار دارن تو دهنت سرب خالي ميكنن . انگار سرب همه جات رو گرفته و رسيده به راه نفست. واسه چي ؟! به نفس نفس ميفتي. پاميشي مي شيني. ضبط رو روشن ميكني.
 شب،سكوت،كوير : ببار اي بارون ببار... با دلم گريه كن خون ببار.
چشمات سنگين شدن. با خودت ميگي يه روز همه ي اينا تموم ميشه : تموم ميشي. پتو رو ميكشي رو سرت.
سرب رسيده به چشمات. ميفتن رو هم. سياهي.تاريكي.شب.سكوت.كوير.

گلم
دلم
ندارمت...

نه وصل ممکن نيست
هميشه فاصله اي هست

                به ياد آرزوهايي که ميميرند
                                سکوتي ميکنم سنگينتر از فرياد


هياهوها تمام شد
جز سکوت و سياهي شب چيزي نه شنيده مي شود
نه ديده مي شود
به همه چيز مي انديشم
به حرفهاي ناتمام در سينه مانده
به روزها و ساعتهاي هدر رفته
به روياهايم
در اسمان به دنبال ستاره اي مي گردم
تا شبم را روشن کند
ستاره اي سوسو مي زند
به يادم مي اورد
که اگر تنهاي تنها شوم
باز هم خدا هست .

Image hosting by TinyPic

دوستت دارم...


دوستت دارم اما عاشقت نيستم،
شنيدن صداي تو را دوست دارم،
وقتي حرف ميزني به صدات گوش ميدم نه به حرفات،
دوست دارم ساعتها محض صداي تو را بشنوم و
اصلا برام اهميتي نداره که صداي تو حاوي چه کلماتي است،
حاضرم هزار بار به من بگی "برو گم شو"
تا بتونم با لذت هزاران بار صداي"ب" و "ر" و "ش" را با طنين و صوت و لحن و تن تکلم تو بشنوم.
دوست دارم به جاي آنکه دستاتو  لمس کنم ساعتها به تو خيره بشم،
بدجوري آلوده روح تو شدم...

شل جون


چيزايي که نگفتم
من نگفتم:"اين کارو نکن."
وقتي چمدونتو بستي.
من نگفتم:"برگرد پيشم،عزيزم،
بيا يه بار ديگه منو امتحان کن."
وقتي اون از من پرسيد که دوستش دارم يا نه، من فقط نگاه کردم.
اون رفت و من الان توي گوشم ميپيچه
اون چيزايي که نگفتم.

من نگفتم:"منو ببخش،
چون نصف اشتباها مال من بود."
من نگفتم:"ما دوباره سعي ميکنيم،
چون چيزي که ما مي خوايم عشقه و
وفاداري و زمان"
من نگفتم:"اگه اين راهيه که تو مي خواي،
من جلوتو نمي گيرم."
اون رفت و من الان ميشنفم
همه چيزايي که نگفتم.

من نگفتم::پالتوت رو بذار کنار،
الان يه قهوه درست ميکنم و با هم صحبت مي کنيم."
من نگفتم:"راهي که مي خواي بري طولانيه
تو هم تنهايي و جاده بي انتها."
من نگفتم:"خداحافظ،شانس به همراهت،
به سلامت..."واون
منو ترک کرد تا  زندگي کنم با
همه چيزايي که نگفتم.

من،اونو توي بازوهام نگرفتم و
اشکاشو نبوسيدم.
من نگفتم:"زندگيم بی معني ميشه،
اگه اينجا نباشي."
من فکر کردم به کارهايي که ميشه کرد،
وقتي آزاد باشم.
ولي امروز،کاري که ميکنم،شنيدن
همه چيزاييه که نگفتم.

عمو شلی خودم...


بعد از مدتها بازم چندتا شعر از شاعر دوست داشتني عمو شلي

دلبر خود آزار
آخ!از وقتي دلبر خود آزار رفته...
جز ديوار ،کسي رو ندارم بزنم.
وقتي میزدمش،خيلي منو دوست داشت،
من مي خواستم مهربونتر باشم،
ولي اون ، اينجوري دوست نداشت.
.آدم هميشه ، کسي رو که دوست داره اذيت مي کنه
آخ! از وقتي دلبر خود آزار رفته...
 جز ديوار ،کسي رو ندارم بزنم
جز تخم مرغ چيزي رو ندارم له کنم،
جز شلوارم چيزي نيست با کمربند ببندمش،
جز سر شير چيز ديگه اي نيست بزنم،
جز کوک ساعت چيزي ندارم بپيچونم،
جز کبريت چيزي نيست آتيش بزنم،
شل سيور استاين

به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم...

صدا کن مرا...


صدا کن مرا صداي تو خوب است
يک نفر ...
يک جائي...
تمام رويايش لبخند توست و زماني که به تو فکر ميکنه
احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه
پس هرگاه احساس تنهايي کردي اين حقيقيت رو به ياد داشته باش
يک نفر يک جائي در حال فکر کردن به توست


 

نیستی


باز هم تو نيستي ...
باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است
زندگي بدون تو خالي ازتصور است
پرسه اي که مي زنم اوج دلگرفتگي است
خنده اي که مي کنم از سر تظاهر است
 

دنیا

دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست
دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و
آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين....
 دکتر شريعتي.

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
 -تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

 فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.