عید...

 

من این وظيفه خطير را بر دوش خود ميبينم که قبل از راهي شدن شمادوستان عزیز به عید دیدنی، در راستاي اطلاع رساني مطالبي را براي هرچه ماندني تر شدن خاطره عيد ديدني و خاله بازي به عرضتان برسانم :
سعي کنيد براي عيد ديدني هفته اول را مد نظر قرار دهيد چرا که هنوز آجيل ها گلچين وته جعبه
هاي شيريني نمايان نشده!وقتي هم درهنگام مراجعت صاحبخانه خواست براي بازديد در هفته
دوم با شما قرار بگذارد با ناراحتي و تعجب ساختگي و اظهارغصه و اندوه ياد آوري کنيد که براي
هفته دوم برنامه مسافرت داريد!
از آنجا که ميدانم تمام شما انسانهايي بس خجول و کمرو هستيد توصيه ميکنم در نزديکترين نقطه
که فاصله ي کمي با تنقلات دارد سکني گزينيد!
به هنگام رد و بدل کردن عيدي ها اگر به اين بهانه که شما ديگر بزرگ شده ايد از عيدي دادن به
 شما خودداري نمودند ابدا به روي خود نياوريد !در عوض آنقدر به فرد عيدي دهنده زل بزنيد
ونگاهش کنيد که عاقبت خود معذب شده و دست به جيب خواهد برد و احتمالا در حالي که لبخندي
تصنعي بر لب دارد خواهد گفت :عيدي که کوچيک بزرگ نداره!!!
سعي کنيد پوست ميوه و بقايايي از آجيل را که ديگر قابل خوردن نيست را در پيش دستي بغل
دستي خود ريخته وبا خيال راحت و وجدان آسوده به تناول خود ادامه دهيد!(البته در اينکار سرعت
عمل شما نقش بسزايي دارد!)
هميشه يک کيسه پلاستيک همراه خود داشته باشيد تا در برابر چشمان بهت زده  و نگاه
ملتمسانه صاحبخانه مقداري هم آجيل و ميوه و ...براي راه برگشت داشته باشيد تا حوصله تان سر
نرود !
پيشنهادي که در آخر دارم اين است که ...اگر در جايي حضور داريد که شمار مهمانان از بيست نفر
تجاوز ميکند ...موقع خروج نگاهي به کفش ها بيندازيد و هرکدام که بيشتر به دلتان نشست را به پا
کرده و سريعا محل حادثه را ترک کنيد!!!
البته راهکارهاي بسياري براي لذت بردن از عيد ديدني ها وجود دارد ... من تنها به روشن کردن
جرقه هايي در ذهن شما اکتفا کردم ...فقط کمي خلاقيت لازم است تا ...!
درضمن حين عيد ديدني ها فقط به جنبه هاي خوشمزه و تنقلات آن توجه نکنيد.به نفس کار هم 
گوشه چشمي داشته باشيد !

(اعتبار مطالب تا ۱۳/۱/۸۶ میباشد و هرگونه عواقب احتمالی بر عهد خودتان خواهد بود و ما هیچ مسئولیتی را قبول نخواهیم کرد)

تکه اضافی


روزها را به شب دوخته ام
روز نميشود                     روزي که ندارم
روزي که نميشود
مرا گره زده اند              به تکه اي از آسمان
که باران را فراموش کنم
قطره
قطره
گره را محکم تر ميکنند
لحظه
لحظه
خورشيد را بياوريد
که ميخواهم طناب باران را پاره کنم
فراموش کنم
روزها را به شب دوخته ام
و
من تکه اضافه آسمان هستم

خیال

 مي ترسم از نو بميرم .                       
اين روزها روزي صدبار مرده ام .
روزي صد دفعه دفن شده ام
و روزي صدهزاربار نبش قبر!

برايم يکي پاره اي آرامش بياورد.
سيگار هم ديگر دردي را دوا نمي کند.
مشروب  نيز.
آه! ديگر از دست هيچکس  كاري بر نمي آييد!!!.    .

نمي توانم فکر کنم
همانطور که نمي توانم کار کنم
همانطور که هر وقت بخواهم نمي توانم گريه بکنم
انگار باز درون سَرم جن ها عروسي گرفته اند
انگار کرمها رژه مي روند

چقدر بي چيزي خوب است:
يک پاکت خالي سيگار
يک شيشه خالي مشروب
يک قوطي خالي کبريت
يک جعبه خالي قرص

زندگي ابلهانه است
و مرگ ابلهانه تر .
يعني
مچ بريده و خوابِ راحت چه حسي دارد؟
چقدر عمق فاجعه کم عمق است
ميبيني!!!


حافظه ام به بوي گَسي
که نداني چرا گس باشد
معتاد شده است و
نمي­تواند چيز ديگري را بياورد جلوي چشمم.

چه کنم از اينهمه بيقراري که آمده است . که خانه کرده است . که نمي رود .

يکي بگويد که دنيا هنوز ادامه دارد و من براي گريستن بر انبوه نداشته هايم وقت کم نمي آورم