گاهي آدم چقدر دلش نازک ميشود...

...؟!

انگار چيزي رو گم کردم  دلم مي خواد  وجودم رو بدم به کسي تا برام تشريحش کنه و بگه اون تکه ي گم شده چيه و کجاست.
من گاهي فکر مي کنم کاش مي شد کمتر فکر کرد .
زندگي بايد ساده تر از اين مي بود و تو کمي مهربان تر!  چيزي از وجود من گم شده و بايد کسي باشه غير از تو!
بيهوده تلاش نکن .من مدت هاست که پشت به ماه ايستادم ! و اينجا تمام آينه ها شکسته است.
مدت هاست...
به بهانه ها ي کوچک خوشبختي خودم فکر مي کنم.
مهم نيست بگذار تمام عکس ها ي دنيا دو نيم شند و نيمه ي تاريک هميشه من باشم...

 
مريضم
چرک کرده‌ام
گريه مي‌کنم
ديرخواهد فهميد
کمبودش را
در گلوبول‌هاي رنگ پريده‌ام
خسته‌ام
خيلي خسته
به من جايي بدهيد
مي‌خواهم بخوابم
من مريض شده‌ام
يک تخت خالي به من بدهيد
يک دنياي خالي
يک قلب خالي
من مريض شده‌ام

پ.ن:عيد فطر تنها عيد مذهبيه که همه رو خوشحال ميکنه چه اونايي که روزه ميگرفتن،چه اونايي که يه ماه قايمکي با زجر نهار ميخوردن!مبارکتون باشه!
پ.ن:حوا نيستم که دل خوش کنم به سيبهاي خاطره. برهنه تر از ذهن من، در برهوت بودن رازي نيست!
پ.ن:عکس تزئینی میباشد !

يك روز كه چترمان دو نفره ميشود...

افزودم:۱۹ رمضان ۱۴۲۸

«خلصنا من النار»
اين درخواست بي محابا را صد بار در ميان انبوهي از خصايص که تنها متعلق به اوست تکرار
ميکنيم.بي حوصلگي هم مصيبتي ست.وقتي دعا شروع ميشود صفحات را ورق ميزنيم که
ببينيم قطرش چقدر است؟ يا هي شماره آن را ميبينم که چقدر مانده تا تمام شود.
قرآني بر سر ميگذاريم که جز در اين شب، آن را نگشوده ايم وآن را نخوانده ايم در برابر
فرستنده اش باز ميکنيم.هر چقدر به نامهاي انتهايي ائمه نزديک ميشويم ، شناختمان دورتر
ميشود.نه اينکه اولي هارا ميشناختيم،نه! چون نامشان را زياد تکرار ميکنيم،به نظرمان آشنا تر
 هستند ما نام کساني را ده بار فرياد ميکشيم که بايد شفيع ما شوند. ولي ما براي شناخت
آنها هيچ بايدي نداريم!
يک سوم عمرمان را خواب با خود برد يا با خود ميبرد.حالا در اين چند شب که تمام مقدرات
روزهايمان رقم ميخورد هم دست بردار نيست.مثل وسوسه مي آيد.
بچه تر که بوديم ،قدمان بلندتر بود انگار.زودتر به آسمان ميرسيديم و چشمها انقدر خسيس
نشده بود.برايمان واجب بود اين شبها را تا صبح بيدار بميانيم .اما حالا کلي برنامه داريم.
بايد وقتمان را تنظيم کنيم.قدمان کوتاه شده.اين آسمان چقدر فاصله گرفته،دستمان نميرسد.
به قول جناب مولانا:
چند شبها خواب را گشتي اسير؟
يک شبي بيدار شو دولت بگير!
--------
 !اما یک دنیا چیز خوب دستشان را زیر چانه زدند و منتظر من هستند.

"روي غم هايت تمركز نكن بلكه به راحتي از آنها عبور كن و از آنها آگاه شو.
آگاهي از غم ها باعث مي شود كه تو از آنها رها شوي. دردهاي تو، روحت را پالايش مي دهند، گناهانت را آب مي کنند و تو را پاک مي سازند. بيا به جاي آنکه از غمها بنالي، به آنها ببالي. ..."

پ.ن:مُردم بس که درباره ات تجديد نظر کردم ،  دستکم روزي ۷ بار ! هر بار چيزكي ياد اورم ميشود و سر تصميمم را مي پيچاند . كاش اينهمه ترديد من و اصرار تو نبود.....
پ.ن:نخ آريادني را خواهم یافت شکی ندارم!