امروز من خداي زمينم
و اين منم زني تنها
در آستانه ي زادروزي که آتش ها مي بايدش
و زبانه هايي که مي سوزانند هر لحظه اين خسته خاموش را...
 و تو مي داني...
 ذوب شدن کار آساني نيست
آن هم در اين برهوتي که هزاران قنديل از بي تفاوتي آدم هاي يخي بسته بر غار تنهاييش
و تو مي داني ...
اين منم ، زاده آتش
هزاران گل مي شکفد از هر خاري که فرو مي کنند در چشمانم ...
و تو مي داني ...
اين منم، چشم بر اميد
ايستاده بر خورشيد ....
و زبانه کشيده از مهر ...

پ.ن:باز توي اين ماراتون يه گام به مرگ نزديک تر شدم...و کماکان من هموني ام که بودم. مرگ ناگهان غافلگير ميکند.
پ.ن:دلم کوچک است از گنجشکهايي که پشت پنجره برايشان دانه مي ريزي زودتر دلبسته ات مي شود...!
پ.ن:اگرچه با سرود و درد ،دلم پر از چکاوک است خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است؟؟!