من فقط بلدم بنويسم ... بخوانم ... گوش بدهم ... نگاه كنم و صدايم در نيايد


... و لحظه اي چقدر كوچك مي شويم
كه كسي ته دره داد مي كشد
و از خواب مي پري و كاري از دستت بر نمي آيد ...
-------------------------------------------------------

كجاي اين حجم غربت گم شده‌اي كه نيستي
كجاي من مانده‌اي كه ازدرون برون مي‌ريزي و رشته رشته مي‌كشاني‌ام
كجاي هياهوي اين آسمان ابري خوش نشسته‌اي كه بي‌تاب باران نمي‌شوي
كجاي اين خيابان‌هاي ازدحام قدم مي‌زني
كه چشمهاي خالي، مانده‌اند روي انتظار در
كجاي اين سبزينه‌ها خشكيده‌اي كه مي‌تكند شكوفه‌ها مدام و تو خاموش
چون گرماي برف ميان انگشتان سرد زمستان نيست مي‌شوي
و رستن خشك مي‌ماند
مدادهاي رنگين نقاشي‌هاي كودكانه‌ام شكسته‌اند، بزرگ شده‌ام!
صدا در من تكرار مي‌شود و دستهايم سبز
نفس‌هاي مكررم
تنگ مي‌گذرد
زنگ مي‌زند ناقوس و مي‌گذرد تا سنگيني يك سنگ
سفيد
سياه
و تو گم مي‌ماني
سياه