...
زمين اين قدرها هم که مي گويند
نمي چرخيد
مي چرخد
دور سرم اسماني که
يرنده هايش را از دست داده است
دست هايم بزرگ شده اند
با اين همه هنوز
کم مي ايند انگشت هايم
براي ...
يک
دو
سه
چهار
پنج عصر بود که
زنگ ها را زدند
وتمام نقشه هاي جغرافيا روي سرم خراب شد
و من انقدر توي خودم فرو رفتم
که مچاله شدم
ميان کتاب هايي
ورق ورق
پيرم
که کودکي ام را از ياد برده ام
با باد بادکي که رها شد از دستش
وزمين با تمام جاذبه اش
،که مي گويند
آن را به من برنگرداند
بر نمي گردند
نه گنجشک ها به خواب بلند سيم هاي برق
نه روزهايي که
روز به روز پشت نيمکت هاي چوبي
خودم را زير ناخن هايم مي جويدم
جويده جويده
باانگشت اشاره
تمام سوال هاي دنيا را مي پرسيدم
و به سادگي نمي دانستم
که معلم ها تمام جواب هاي مرا
قورت داده اند
بالا نمي آيد
بالا نمي آيد اين ماه
به آسماني خالي که
زندگي ام را پر کرده است
از آدم هايي
که هر وقتي بيايند
مي روند
اينجا
از هر کسي که بپرسي
مي گويد زمين گرد است
خورشيد روزها طلوع مي کند و
شب ها غروب
و انگشت هاي من هر روز ده تاست
يک دو سه چهار ينج عصر بود
که
زنگ ها را زدند
گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. هیچکس آخر نفهمید ناخوشی من چیست. همه گول خوردند.