...

دچار بي موضوعي مزمن شده ام
چيزي ندارم كه بنويسم ! جدي ميگم !
(دست خالي اگر باشي آزادتري)
شدم مثل کساني که فقط در عرصه ي کاغذ و کلمات و حرف لگد پراني مي کنند ...
و براي خالي نبودن عريضه بادهاي هوا را زنجير مي کنند ...
خستهام. دلام هيچ چيز نميخواد اين روزها
هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نکرده است! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب است که تنها عطش را مي افزايد
پس من هم بخودم اميد واهي نميدهم و آرزوي محالي نميکنم...
اينجا که نشسته ام ? پشتِ سيستم? پنجره است.
درخت هست? کلاغ هست ? آسمان هست ? زمين هست ? برف هست ...
من هستم و تظاهري ديوانه کننده،ديگر دارم بي توان ميشوم ،ناراحتيهايم گويا تهنشين شده اند،نميخواهند دست از جانم بر دارند تا بيتابم نکنند دست بردار نيستت
من هم نميدانم کي سرب همه تنم را گرفت ،شايد هم فولاد باشد هرچيز نفرت انگيزي که هست ،مرا با نخي نازک سر پا نگه داشته من آويزانم ولي هنوز سرپام ،هنوز هستم
باز جاي اميدش باقيست که همراه همه اينها اميد هم دست از سرم بر نميدارد و کساني که عجيب مرا به خود وابسته کرده اند
احتياج مبرمي به يه بسته چسب زخم دارم تا پاره هاي تنم را وصله کنم تا بتوانم تاب بياورم،تا آن روز ،تا آن روز...
باز هم حرف نيچه : "هر آنچه مرا از پا نيندازد قوي ترم مي سازد
با هر زخم استوارتر از پيش مي ايستم و قد علم مي كنم براي هزاران هزار شكست و اندوه ديگر.
مكبثي شده ام در تراژدي/كمدي كه دو بازيگر بيشتر ندارد : من در يكسو و تمام هستي در سوي ديگر.
بگذار حريف بايستد به تماشاي مني كه هر بار مي جنگم و هر بار شكست مي خورم. زانو نمي زنم.
باز از نو سر بر ميدارم و از نو مي جنگم و از نو مي بازم.
بگذار دنيا بايستد به تماشاي بازنده ي مدام يك رستاخيز مكرر : بازنده اي كه سر خم نمي كند
فهميدم اشکال کجاست ،اما تنها جايش، مشکل را حل نميکند،...
تنها چيزي که شامل همه چيز ميشود برايم همين است ،سه نقطه...
سه نقطه اي که پاياني برايش نيافته ام هنوز .
گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. هیچکس آخر نفهمید ناخوشی من چیست. همه گول خوردند.